اشعار

روز تو مبارک

همه روز بر تو مبارک ای خواهر قوی
محضر آزادی ، شجاعت ، دل گرمی زمین
برای یک قطره اشک تو میشود برادرت شهید
سهم تو تمام از خوشحالی من و منم در غمت شریک
با چشم گلوله خورده ات هنوز هم همان
غزل ، تک ستاره چشمک زن شبهای بندری
روشن تر از خورشید وقت سحر
موهای تو زیباتر از یال اسب خزر
ببرون ریخته ای ز جور ظلم ، زیبا موی مشکی
بوسه زنم به دستان مادر بهشتی
زتی طعنه به تمام گوهر جهان ، گوهر ایران زمینی
گوهر عشقی

خرد

در روزی که بودم در افکار خویش
به ناگاه سوالی امد به پیش
که این تن به ادم بود بهر چیست
تنم یا منم این بگو کار چیست
به اجبار رجوع کردم به اهل نظر
که این راه توست اول اخر بشر
کند راه تو راست محو ار خطر
تو تیر را رها کن که دین است هدف
به اغاز رفتم در ان ره سفر
به اسلام اغاز عصر حجر
به پایان عصر قجر
حشر بود غضب و بس
خرد امد به بحث با تشر
که از اصل خود گیر تو یک خبر
به ناگه همی رو دو پا جستم
کتاب شه نامه را گشتم
که دیدم. ز ابیات ان مستم
به دیر باز خرد بوده است راه ما
به کردار گفتار پندار ناب
چه نادان عقل سستم
که در دین سامی خرد جستم
چه فرقی میکند

چه فرقی میکند دربند باشی یا که در دربند زمانی که هر دو دربندن
چه فرقی میکند قاسم باشی یا که یک طالب
زمانی که هر دو اند قاتل
چه فرقی میکند شاعر باشی یا که یک جا شعر
زمانی که برای می شود حاصل
چه فرقی میکند سکوت یک نادان باشد یا که یک عاقل
زمانی که سکوت تو دهد جرات به یک قاتل
به مامان هیچ مگو

زجرها کشیدم من در این شهر سیاه
ضربدر قسمت ما بود در این تخته سیاه
بابا تو به مامان فقط هیچ مگو
از بخت بلندم در این خاک ماندم
این خاک عزیزم که به گربه مانند
حاصل نشد اخر کمی زندگی
این پیله قفس شد نشد آزادگی
حکمم اینجاست کنار دستم بابا بخدا از این جنایت خستم
امروز به من گفت همین قاضی شهر
من کمر به مرگ ایران بستم
من که رفتم و دیگر جانی نیست
اما تو قسم به جان مامان بگو
اصلا تو برو به کل دنیا بگو
تو به مامان فقط هیچ مگو
منم ایران

منم ایران منم بیداد
منم آن خسته از تیران
منم ایمان منم سیستان
منم نور خدا بلوچ بسته بی آب
منم شه شیر خدای دره پنجشیر
منم شیراز منم سعدی
منم آبادی از فارس و منم تبریز
منم کرد منم تبعیض منم پاره کن تزویر
منم رشت و منم غیرت منم آزادی ملت
منم مهسا منم کیان منم سلطان قلب نیکا
منم با تو ، نزن به غیرتم باتوم
که فردای وطن تقسیم شده قلب منم با تو
منم کارون منم جاری منم سرسبزی ساری
نه یک تازی نه یک اسلام در یک قالب نازی
به پا خیر و به پا خیزان
به نام این وطن ، ایران
این خاک نامیراست

این خاک نامیراست
حتی اگر به صورتش اسید بپاشند
و چشمانش را با گلوله کور کنند
موهایش را بکشند و به آن تجاوز کنند
این خاک نامیراست
حتی اگر تمام نخبه هایش در زندان باشند
و دانشجوهایش را از ساختمان به پایین پرتاب کنند
و اقلبت های دینی را سرکوب کنند
این خاک نامیراست
حتی اگر تمام فعالین سیاسی را ترور کنند
و مردم را در سینما زنده زنده بسوزانند
و زنان را سنگسار و مردانش را به گلوله ببندند
این خاک نامیراست
تاریخ را بخوانید
مرحم نخواهد شد این زخم بر تن
تمام شد آستانه تحمل هر زن
ملا این تو و این عمامه بر سر
این من و این شهر و عمامه پران از سر
همیشه چیزی کم داشتیم

ما همیشه در این‌وطن‌چیزی کم داشتیم
فقط از درد ، فقر و مرگ زیاد سهم داشتیم
از شانس های جهان شانس بد داشتیم
از جام های جهان جام زهر داشتیم
از کلیه و قرنیه های چشم یکی کم داشتیم
از کمرهای جهان یکی خم داشتیم
سالهاست که میگیرن تمام دردهای دنیا را این قشر گردن
به خدا که ۴۰ سال این وطن را چشم کردن
اما بس است
داستان خاکستر و ققنوس خواهیم بود
برای آبادی
به اسم رمز
زن ، زندگی ، آزادی
چرا محو تماشاییم

ما محو تماشاییم و تیغمان نمیبرد
یکی دیگر چنان برید
نماند دست و دستان را
حکایت از برای ماست
که از ماست هر چه بر ماهاست
جدا کردند من و تو را
ز ترس ما
مگر ترسی فرو ریزد
ز جان ما
گهی شرق گهی غریبیم
و گاهگاهی وسط بازیم
بیا با هم برون ریزیم
بیا که وپتک برداریم فرو ریزیم
همه دیوار برلین را
ماتم و غم قسمت ما شد

از این وطنم ماتم و غم قسمت ما شد
از خانه فقط بی پدرش قسمت ما شد
از دست شه و شاه فقیدم
یک جفت فقط دست چلاق قسمت ما شد
از این همه رهبر که شناسند به دنیا
یک هندی و یک جنی فقط قسمت ما شد
نان خورده همین خاک و نمک خورده دیروز
از نان و نمک ، دار و الک قسما ما شد
پیچ خورده کفن به دور سرها
عمامه بسر تشنه به خون قسمت ما شد
از وعده اب و نان رایگان
بازار همه عضو بدن قسمت ما شد
از تشنگی درخواست یک اب
خشکاندن دریاچه فقط قسمت ما شد
این است جزای انکه تاریخ نخواند
از شاه و شرف ، خار و خسش قسمت ما شد
یه فامیل گروگان گرفتند وطن را
ضحاک و سر مار دو سر قسمت ما شد
پر طاووس قشنگ است و وطن هم
از زیبایی آن ریختن کرک و پرش قسمت ما شد
ارباب قدیم بودیم و حالا
ارباب کجا نوکر چین قسمت ما شد
دیدیم که زیباست زن ایران
از صورت زیبا اسید قسمت ما شد
چشمان قشنگش سر اخر
یک گوله فشنگ قسمت آن شد
کم خواستیم و قانعیم همیشه
اما خدا خواست توماچ قسمت ما شد
حالا که فقط یک راه مانده است
راه شه و شاهراه وطن راه ما شد
فتاده بر دستان

گویی که چنین فتاده بر دستانیم
از درد و غم و رنج چنین گریانیم
از هوش برفتیم چنین اغماییم
از کاسه برفتیم و چنین اشباعیم
از سر حقیقم چنین ابهابیم
محو همه عالم و چنین اجباریم
گفتم بنگر به شاه چنین انسانیم
حالا که برای دیگران انشاییم
بر کشمکش صبر چنین امضاییم
بر روزنه تنگ چنین انگاریم
از ناشدنی ها چنین اصراریم
از کار نکرده ما چنین اقراریم
ز چشمان بصیرت چنین پنهانیم
در چرخه بد ما چنین تکراریم
از صدای اذان میترسم


من هنوز از صدای اذان میترسم
از مرگ کودک ندیده جوان میترسم
از هق هق یه مادر سر اذان میترسم
اگرچه در کودکی بسیار طناب دیده ام
اما هنوز در جوانی از طناب دار میترسم
اگر چه اخرت جهل را دیدم من
ولی کم به اعتقاداتشان ریدم من
حتی اگر خون من به زمین ریختن هم
به خدا و اسلام و اذان و نماز ریدم من
به باور و عقیده و قصیده تان ریدم من
به عبا و عمامه و جلیقه تان ریدم من
تو بگو از جنت و حوری و پری
من به تو و جنت و خوری‌ پریت ریدم من
تو به من بگو از تمام دشمن اسمان زمین
به تو و دشمن و اسمان و زمینت ریدم من
تو از اصول و بگو اصلاح این و ان
من به اصل تو اصلاح این نظام ریدم من
نه به سید علی فقط ریدم من
بلکه به مادرش و ان نطفه خراب ریدم من
از زیبایی اذان و نماز صبح با من مگو
که من به هر چه نماز و اذان است ریدم من
۴۰ سال است که هر روز جان داده ایم
به غصه و درد و مرض فقط نان داده ایم
از این سرزمین به همه خاک داده ایم
تو از کربلا و بستن اب مگو بر من
که من نور خدا تشنه به یک جرعه اب دیدم من
به حسین و کربلا و داستانهای درغینتان ریدم من
هی از پیامبر و سنت اهل بیتش مگو
که من به یک نه به ۱۲۴ هزار ریدم من
تو نگو که اسلام ما با این یکی فرق دارد
نه به این اسلام به ان اسلام هم ریدم من
داستان از ۱۴ معصوم مگو بر من
که من ۱۴۰۰‌ معصوم رفته خواب دیدم من
شب شد و چشمهایم چه خیسم کرد
تو از امنیت و شستن چشم ها نگو که خوب دیدم من
به هر که به یک انقلاب شک دارد از اعماق وجودم ریدم من
از اسلام سیرم

من ایرانم و از اسلام سیرم
جوونم اگرچه به درد وطن پیرم
پروانه ام که به آزادگی پیلم
از زندان هم به فردای وطن خیرم
اونا میخوان که در این زندان جسم بپوسم
از جور و جنایت در این خاک چشم بپوشم
دور از وطن و به دلتنگی آن چشم بدوزم
اما من از‌ درد وطن چشم بخونم
قسم به موی مادرم و آزادگی هر زن
تا روز آزادی مام وطن کنم کفن بر تن
مادر

مادر
دنبال بچش بود ، داد میزد و میگفت بچم کو؟
۱۰ تا تیر دادن و بهش گفتن هر تیر دونه ای ۸۰۰ بود
این تیرا تو تن بچت بود
حرف ممنوع !!!
گربه ایران

دست و پایش را شکستند
با سر و صورتی خونین
اما هنوز هم زیباترین گربه جهان ، ایران است
دختران سرزمینم

محکم در را میکوبند
مادرم سراسیمه چادرش را سر می کند
کیست که اینطور در را میکوبد؟؟!!
دختری ترسیده با صورتی خونی و بدون حجاب
کیستی با این صورت خونی و ترسیده
دختر امروز و مادر فردا
فراری هستی ؟ بله ، فراری از ظالم
جرمت چیست ؟ آزادی
خوش آمدی دخترم ؛ اینجا خانه امن آزادیخواهان است
طناب دار

اسمم را صدا زدند
خوشحال شدم
انگار کسی به ملاقاتم آمده
اما این وقت صبح؟؟
اری ! زندانبان به ملاقاتم آمده بود
پیغامی برایم داشت
وقتت رسیده است
جمهوری اسلامی طناب دارت را بافته است
گفتم جانم فدای وطن !
کجاست طناب من؟
بیزارم از دین شما 
نفرین به آیین شما
از پینه پیشانی و دلهای سنگین شما
بیزارم از خون شما ، از سیره و روی شما
از این همه بیماری و از تیرهای جانسوز شما
بیزارم از روح شما ، اندیشه شوم شما
از این همه دینداری و ایمان خاموش شما
ای کاش دگر خواب نبینیم

ای کاش دیگر خواب نبینیم
خواب ها همه کابوس و عزا بود
باید ب ایستیم و نشینیم
۴۰ سال ک سالروز عزا بود
عدالت کجایی ؟ عدالت کجایی ؟
کردن سپر وتیر و دو صد بمب شمارش
ما ها همه گفتیم که این است سلاحش
کشتند همه اول پاییز سپاهش
گفتیم که این جوجه شود اخر پاییز شمارش
حمایت کجایی ؟ حمایت کجایی؟
انجا که شریف ماند و شریف است
حق همه نخبه ما حق شریف است
شرافت کجایی ؟ شرافت کجایی؟
قلب و سر مردم ایران کمین است
تیر و تبر جنگی و بی رحم ترینن
عدالت کجایی ؟ عدالت کجایی؟
فریاد همه مادر آبان همین بود
عزیزم کجایی؟ عزیزم کجایی؟
مهسا که کم نیست در این خاک
مهسا که کم نیست در این خاک
ما ها همه مهسای وطن شیم
شهادت کجایی شهادت کجایی؟
دعا

نشسته به زانو چو با درد و رنج
دعا به مسیح زمان کرد و بس
که ای شاه شاهان دری باز کن
که فرزند تو طاقتش طاق شد
من آنم که از روز اول به گوش
و‌چشمان در غم کبود
به پرچم مسیحی گرفتم به دست
بگفتم از خاک و ناموس به است
به فرزندیت دل به تو بستم
که از دام شیطان رها جستم
به کوه و همه کفتار راه
بگفتم که یافتم همه راه راست
و حالا پس از سالهای مدید
به ناگه همه ناامیدی بیامد پدید
که من هر چه داشتم بدادم به تو
و جز دل شکستن نمانده ست ز تو
که چشمانم در دم بیفتاد به خود
بدیدم جوانی به ۱۰۰ تیکه خرد
نشسته به سالها دعا دادگر
که حاصل نشد یک دعا کارگر
به شمارش بیفتاد نفس هایم
و چشمان بازی که من هایم؟
چکی خوردم از آینه یا خودم
که اینطور از جای خود پاشدم
به تصمیمی که این بود حاصلش
و اینجا خرد بود حاملش
به ز زانو زدن برخاستن
و از ادمی نو شدن ، خواستن
خرد ، عقل ، همیشه بیاید به کار
که از ان خدا هیچ نیاید به کار
خرافات

در بند خرافات جهان تیره و تار است
ازاد کن این جان که خرد راهگذار است
بر لوح دلم نقش زدند از سر عادت
هر قصه که از وهم و دروغ آشکار است
در خلوت اندیشه رهایی ست حقیقت
زان رو که به دست خود ما اختیار است
دین گفته به ما : ره به بهشت است پس از مرگ
من گویمت اینجاست بهشت ، چونکه یار است
آتشکده عشق و خرد ، خانه ما باد
دوری ز تعصب ، ره ما آشکار است
پند

بیدار شو از خواب کهن قصه فراموش
از وهم به سوی خرد و دانش و آغوش
دنیای دگر نیست ، همین لحظه بهشت است
آزاد شوی ، زین سخن و فکر مکن دوش
آزادی انسان به از وهم و‌ تخیل
وجدان و خرد به ز فقط رحم و توسل
این توشه تو بردار از با بلد خاک
نه ان توشه پیر نابلد کار
دین 

دین امده به بند کشد عقل و روان را
در چاه تعصب فکند نور جهان را
گوید که حقیقت به کتابی ست قدیمی
خواب است و خیالی بسته بر باد گمان را
این قصه که در بند گناه است و مکافات
بر باد دهد فرصت این عمر جوان را
از اتش و دوزخ سخن اورد هر دم
تا سر بزند ترس به روح دگران را
ازاد شو از بند فریب شب و وهمش
بنگر ره اندیشه و این جسم و مکان را
ما را به بهشتی پس از مرگ نوید است
این وعده فریبی ست که بستند زبان را
در تیره دلان مهر و وفا نیست ، همین بس
با اینهمه در بند کشند ، جمله جهان را
روی سوی خرد کن ، که تو خود نوری و نوری
بی راهه مبین ، ترک کن این اتش جان را
اعدام

پس‌از ۷ سال قدم در ره علم بود
به نور حقیقت دل از عشق بود
به چهارراه رسیدیم ، رها از گمان
به سیل مردمی خسته از یک جهان
من بخت برگشته ز آغاز راه
که ناگه فرو ریخت دنیاه به چاه
صدا امد از دل که فورا بجنب
که ناگاه مادر از پشت بیفت
گرفته دو دست نحیف زیر سر
که مردم بریختند بر آن سر اثر
من ، کودک شک شده
که هر جز بندش کمی شل شده
به ناگاه نگاهی که آن سرو‌ چیست
که دیدم جوانانی از سر به ریش
به بند اند در آسمان
و از مادران جیغ و شیون به راه
یکی گفت : صلوات نجاتی ز عار
ولی خون انان شده قیمت کار
به نام شریعت که کشتار راست
سخن ها ز خشم و ز شمشیر خاست
به نفس شریعت که در راه ماست
و‌ کشتار همه مشرکان کار ماست
به نرمی بپرسید ز وجدان خویش
که این مرگ و خون این‌بگو کار کیست؟
زندان

در زندان تو دیوارها سخن میگویند
زنجیرها می لرزند از قدرت تو
ای مبارز ، ای نماد حقیقت
تو سکوت را شکست دادی
دیروز که تو را بستند
فردا را نمیدانستند
که صدای تو تا ابد
در گوش تاریخ باقی می‌ماند
خواهر من

ای خواهر من ، نگاهت ستاره ای است
در دل سیاه ترین شب های این سرزمین
و موهایت چون پرچم طوفانی
در میان آتش مبارزه میدرخشند
چگونه تو را کشتند اما صدایت ماند ، مهسا
چگونه تو را خاموش کردند ، اما شعله شدی
خواهر من ، ای بانوی مقاومت
در چشمانت ازادی متولد شد
و فریادی که ظالم را کَر کرد
و سکوتی که به گوش جهانیان رسید
خرد

خرد کهن است و جاویدان
چرا به قفس جهل گرفتارید
نه دینی که بنده سازد از انسان
نه خدایی که دروغ بگوید به انسان
ای عقل ، ای فروغ بی پایان
تو ما را به راه رهایی خوندی
ما به تو باز میگردیم ، ای حقیقت
چون دروغ ها هرگز ماندگار نیستند
رویش دوباره

هر برگ که از درخت آزادی افتاد
درخت را ریشه ای تازه بخشید
در خاک شرف کاشته شد
به امید رویش دوباره
اما بدان ، ای ظالم ، این برگ ها
نه می میرند و نه می پوسند
آنها در دل زمین فریاد میشوند
و روزی چون طوفان برمیگردند
طلوع

در دل شب سکوت میشکند
فریادی از جان آزادگان بر می جهد
آهن و زنجیر بند تن است
اما دل ما به آزادی پیوست
مبارز ، تو چون شمعی در تاریکی
می سوزی ، اما روشن میکنی راهی
هر اشک تو ، سروری برای فردا
هر قطره خونت ، طلوعی بی پایان
نفرین

نفرین به شب و سایه این خواب سیاه
نفرین به ستم ، بر سر عمامه کلاه
دیری است که تقدیر بر این خاک زده
بیدادگری دست به دامان زده
ای ظالم ، ز پای تو به زنجیر شویم
با خشم به زیرت همه شمشیر شویم
خورشید دگر راه درخشان زده است
از عمق سحر ، زندگی آغاز زده است
خیابان

خیابان ها خاموش اند
اما نه برای همیشه
هر گامی که بر میداری
صدایی است ….
هر شعاری که می دهی ، نوری است
این شب
با خون ما روشن خواهد شد
صدای زن

صدای زن …
صدای آزادی است
موهایش پرچم انقلاب
چشمانش …
شعله ای که خاموش نمیشود
ای مرد ….
بپاخیز
که هر زن ، زندگی ، آزادی
یک مرد ، میهن ، آبادی میخواهد
فقر

فقر
چهره این وطن است
دست های پینه بسته کارگران معدن
در زیر آوار و کودکانی کاری که ارزو را فراموش کرده اند
زجه های مادران داغ دیده که جسد خالی فرزندانشان را به آنها میفروشند
و پدرانی که برای همیشه شرمنده فرزندان خود هستند
کلیه ، رحم و حتی قلب های فروخته شده برای یک تکه نان
دست ها خالی است اما دل ها لبریز
و مغزهایی که پر از ارزوهای انقلابی هستند
حالا تصمیم با توست
به مانند یک دلقک در یک سیرک برقصی
یا سیرک را به آتش بکشی
زنجیرها برای شکسته شدن تو را فریاد میزنند
قامتت راست مبارز …
شعله

گرسنگی ، شعله ای در دل مردم
هر نانی که میخوریم بریدند
هر آبی که بستند ، اشک شد
هر اشکی که میریزد امید بود
تا کی دهانمان به دوختن عادت کند؟
چون ترک عادت موجب مرض است
ای قصرنشین نان دزد
بدان که این شعله روزی به کاخ تو خواهد رسید
آزاد

من آواز میخوانم
آزادی را بر دیوار میکشم
از شکستن پنجره ها نمیترسم
که هر قفسی را روزی میشکنم
تو که زنجیر در دست داری
من خودم بارها این زنجیرها را
برای خودم ساخته ام و به دور گردن انداخته ام
من دیگر از مرگ نمیترسم
من دیگر برده ، بنده و عبده نیستم
آزادم ، آزاد
فقر

فقر
چهرجیرها برای شکسته شدن تو را فریاد میزنند
قامتت راست مبارز …
ترس

بت ها شکستند در میدان های خالی
خدایان دروغین فرو افتادند از بلندای تزویر
ای مردم ؛
وقت قیام است
برخیزید
این شب سرانجام سحر خواهد شد
نفس بکش ، آزاد باش
هر زنجیری که بر تو بستند ، شکسته باد
این خاک نامیراست
این دل ، دیگر از ترس نمیلرزد
قیام

درختی خشکیده در دل بیابان
شاخه هایش شکسته ، ریشه هایش زندانی
اما ایران هنوز نفس می کشد
باران بیداری از راه می رسد
این خاک را نمیتوان کشت
هر دانه که کشتی ، کاشتی
این درختان به زودی قیام میکنند
نام ایران

تاریخ را بخوان
هر خونی که ریختند
هر زنجیری که بستند
نام تو را زنده کرد ، ای ازادی
ایران ، تو جاویدانی
در خون جوانانت ، در اشک مادرانت
تو ایستاده ای
حتی اگر همه فرو افتند
صدای آزادی

صدای زن ، صدای آزادی است
موهایش پرچم انقلاب
چشمانش ، شعله ای که خاموش نمیشود
او هر روز آزاده میزاید
نطفه ها کاشته شده اند
به‌ زودی ازادی درو خواهیم کرد
خیابان

خیابان ها خاموش اند اما نه برای همیشه
هر‌گامی که برمیداری صدایی است
هر شعاری که میدهی نوری است
این شب ، با خون ما روشن خواهد شد
سرباز

من سربازی ام ، جان به کف خاک وطن
من دل داده ام بر سر این عشق کهن
با خون به زمین ، نام تو را داده رقم
ای خاک عزیزم ، چه کسی کرد ستم؟
دیری است که از ظلم تو برپا شدیم
ما نسل جوان ، جان به فدا داد شدیم
ای زخم تو درمان شود از عزم بلند
ای ریشه تو فکر مرا راه و رسم
کوروش بشود دوباره یک پادشاه
شیر و خورشید بشود دوباره یک بار نشان
خاک

ما در دل این خاک پر از درد و سکوت
بر روی زمین مانده ، بی برگ و هبوط
هر لحظه از این روز ، سیاه است و تباه
اما به دل ماست شرافت زین گناه
ای خاک عزیزم که به خون آغشته ای
از غربت این درد ، در این جا رسته ای
هر ذره به تو باز ، امیدی رهدت
ای خاک ، تو عشقی که نویدی دهدت

تاریخ

تاریخ را بخوان
آزادی را نمیتوان به زنجیر بست
مست میشود ، طغیان میکند
ایران نامش با آزادی گره خورده
حتی اگر همه برای زندانی کردنش
متحد شوند
بند بندش کنند و بخواهند آن را تیکه تیکه کنند
متحد است
ایران مانند زنجیر است ، حتی اجازه نمیدهیم یک تکه از ان جدا شود
ایران ، آزادی و اتحاد ، این رمز مشترک ماست
بغض

ای شب چه شد ان روز عدالت به وطن
چون کوه بماندی به میان در گذر من
آنان که ز قانون سخن ها زدگانند
خود پای‌نهادند به قانون شکنان
آهسته بگو قصه دستان فقیر
با بغض ، به فردای سیاه تو بمیر
ای خاک عزیزم که نفس گیر شدی
از ظلم و فساد این همه درگیر شدی

Scroll to Top